راه اندازی وب سایت
روز معلم
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استاد بدید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت استاد بود
که به تعلیم من استاد استاد
هر چه دانست آموخت مرا
غیر یک نکته که نا گفته نهاد
قدر استاد دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
حاج محمد موحد
حاج رضا فریدونی
استاد بهرام کلهرنیا
و حاج عباس اسکندری
دست همه ی شما را می بوسم
آمدم جانت به قربانم
سیاهی
سیاهه ها برای محرم است
آخ که دلم لک زده تا سیاهه های دلم را باز کنم. چهار سال گذشت خدا بس نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قفل سازی که دانشمند شد؛
در زمان های قدیم مردی بود که قفل سازی می کرد. او اگر چه در کار خود استاد بود، اما سواد نداشت. روزی صندوقچه ای از آهن و فولاد ساخت، قفلی برای آن درست کرد و پان قفل را در قفلی دیگر جاسازی کرد. وزن آن صندوقچه با تمام قفلهایش صد گرم هم نمی شد!
مرد قفل ساز صندوقچه را برای پادشاه برد تا به او هدیه کند. وقتی که پیش پادشاه رسید دانشمندی نیز وارد قصر شد. پادشاه از جای خود برخاست و به آن مرد دانشمند تعظیم کرد و او را در جای خود، بر روی تخت پادشاهی نشاند. بعد هم با احترام روبروی او بر روی زمین نشست. مرد قفل ساز به این حرکات نگاه می کرد، با خود گفت: «بزرگی این مرد به علم و دانش اوست، اما من نصف عمر خودم را به آموختن قفل سازی گذرانده ام و نصف دیگر را قفل می سازم که زندگی ام بگذرد. این که نشد زندگی! بهتر است تا دیر نشده بقیه عمرم را به یاد گرفتن سواد و علم و دانش بگذرانم.»
مرد قفل ساز وقتی از پیش پادشاه برگشت. به مکتب استادی بزرگ رفت؛ آن زمان سی ساله بود. مرد قفل ساز به استاد گفت: «می خواهم سواد یاد بگیرم.»
استاد تعجب کرد و گفت: «امّا ای مرد! سنّی از تو گذشته! ذهن تو آمادگی لازم را ندارد. چطور می خواهی درس بخوانی و چیز یاد بگیری؟ گمان نمی کنم حتی یک جمله از بَر کنی. با این حال عیبی ندارد، من جمله ای می گویم و آن را از بَر کن تا ببینم می توانی یا نه. بگو "شیخ می گوید پوست سک پاک نمی شود مگر، مگر به وسیله دبّاغی کردن." البته خوب تمرین کن . بعد پیش من بیا و همین جمله را بگو.»
مرد قفل ساز، به خانه رفت و هزاران بار آن جمله را پیش خود تمرین کرد. روز بعد آمد و گفت: «ای استاد! یاد گرفتم.»
گفت: «بگو!»
گفت: « "سگ می گوید: پوست شیخ پاک نمی شود مگر به وسیله دباغی."»
شاگردانی که در حضور استاد نشسته بودند، شروع کردنند به خندیدن. استاد ناراحت شو گفت: «هیچکس حق ندارد به این مرد بخندد.» آنوقت جمله ای دیگر به مرد قفل ساز گفت تا برود و آن را یاد بگیرد.
مرد قفل ساز دو سال زحمت کشید، امّا چیزی از آن کلمه ها سردر نیاورد. سرانجام با نا امیدی از درس خواندن پشیمان شد و خواست دوباره به شغل قفل سازی مشغول شود. این بود که از خانه بیرون آمد و به طرف کوهی رفت. هوا گرم بود. به دامنه کوه که رسید، چشمه ای دید زلال. چشمه از بالا کوه را شکافته بود و قطره قطره بر روی سنگی می چکید. روی سنگ در جایی که قطره ها می چکیدند، کمی گود شده بود. مرد قفل ساز با خود گفت: «می دانم که علم و سواد از این آب نرم تر نیست. دل من هم از این سنگ سخت تر نیست. این قطره های آب با تکرار و پشتکار، بردل سنگ اثر گذاشته اند و آن را سوراخ کرده اند. پس علم و دانش هم باید در من اثر کند و چیزی یاد بگیرم.» با این فکر دوباره به خانه برگشت و با پشتکار بیشتری شروع کرد به یاد گرفتن کلمه ها.
بعد از سی سال که درس خواند، به مقام استادی رسید و توانست به دیگران هم علم و دانش بیاموزد. مرد قفل ساز به خاطر پشتکاری داشت، سرانجام به آرزوی خویش رسید و موفّق شد.
عاشقانه نگاه می کنم
اینجا مملو من و توست.
من در انتهای این حراج بازار سختی و تو در ابتدای بازار عشق و محبت
در این ایام شیرین. در این تنهایی مست. معتکفم به خانه ات
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
شما چطور
خدا تنهاست
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
------
خدا تنهاست:
خدا تنهاست و دوستان خدا نیز. چرا که در طول تاریخ بشر خدا را تنها نهاد
زمین سرای من است - دوستش دارم
درخت سرخه دار طی هزار سال زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشک سالی و آتش سوزی جان سالم به در برده بود، تنها کوهستان هایی که در آن می رویید با او برابری می کردند. هزار سال دست نخورده و هزار سال فتح نشده.
سرکار گر با صدای بلند گفت: «چقدر طول می کشد بیندازی؟»
هیزم شکن یُغور تُفی انداخت «فوق فوقش دو ساعت»
«پس تمامش کن»
اندروای هانت
سیاه و سفید
صفحه ای سفید بود که در آن نقطه ای سیاه جشمم را اذیت می کرد
به حال که نگاه می کنم صفحه ای سیاه است
صفحه ای که نقطه ای سفید در آن می درخشد

