تبليغاتX
خورشيد

خنده

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است.

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 1:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

مشكي رنگ عشقه!

حجاب

بايد در خيابان هاي لخت و عور تهران قدم بزني، هر روز، هر شب. بالاي شهر و پايين شهر ندارد اما بالاي شهرش بيشتر دارد! بايد گرما و سرب پايتخت را با هم نوش جان كني تا بفهمي امروز چه مي گوييم و يا چه مي خواهيم بگوييم. بايد با اتوبوس يا مترو و يا حتي تاكسي در اين شهر گردش كني تا دستت بيايد براي چه امروز تمام قد براي «بالابلندان بهانه ي بودن» در اين جغرافيا ايستاده ايم و به احترام كلاه از سر برمي داريم و با افتخار پيش چشمان هميشه محجوبشان تعظيم مي كنيم...بايد ببيني كه همه قسم كالايي هست و او تنها و تنها هماني را دارد كه با تاروپود وجوش بر قامت رعنايش نشانده و زيباتر شده...خوب كه نگاه كني در منتها اليه معرفت و امانت داري، امام روح الله را مي بيني كه با لبخندي معطر به عطر ياس نگاهشان مي كند و اطرافش نيز حواريوني پروانه وار قربانش مي روند كه هنوز پيشاني بندهاي يازهراشان را از سجده گاه هاي صورتشان باز نكرده اند... و چه لذتي بالاتر از رضايت «امام»؟! باقي به فكر خود باشند كه امروز ما دست به سينه سر بر آستان «تفكر و تعقل» دختران ناز و نجيب سرزمين آفتاب مي ساييم كه اينان نه با رنگين كمان مد و نه با ويترين خوش رنگ تمدن، اصالت خود نفروختند و همچنان همان«مشكي معطر مادر» را بر بلور باور و بدن خويش برگزيده اند. واژه هاي ما امروز همچنين طعنه اي است به آنها كه هنوز در كش وقوس روشنفكري و عوام فريبي، ترويج تفكر حجاب را ضروري نمي دانند و هر روز به شكلي با «تنها» مجريان و ناظران جلوگيري از سرطان گسترده «بدحجابي و بي حجابي» برخورد مي كنند؛ يك روز آن را بر نمي تابند و روز ديگر آن را تضعيف مي كنند و ديگر روز آن را سوغات «ديگران» مي پندارند و...خلاصه كه ترس از دست دادن طرفدار و افزوده شدن انتقادات از سوي «ديگران» با آنها كاري كرده كه هرگز پشتيبان اين يگانه حركت سالم سازي ويترين بدشكل پايتخت نظام نبوده و نخواهند بود؛ نسل سوم ضمن آرزوي هدايت و قاطعيت اين عده در حفظ آرمان هاي انقلاب كه گاه در موضع گيري هاي انفعالي دست خيلي ها را از پشت مي بندند! امروز واژه واژه «سپاس و ستايش» دختراني است كه با رفتار عملي خود كم كاري مسئولان خواب و خواب زده كشور را جبران كرده اند. ضمنا ساير دختران سرزمين آفتاب هم در دايره همين تجليل و تشكر قرار دارند كه اگر تبليغات فرهنگي نظام درست بود، امروز اينگونه نبودند اما در مجموع امروز به دست بوس دختراني آمده ايم كه نسل آرماني نظام از دامان آنها به سنگرهاي شجاعت و عزت رفت و امروز هم آنان در خط مقدم جبهه نظام ايستاده اند اگرچه تازيانه هاي طوفان زاي غرب و شرق بر سيماي وجودشان آوار مي شود اما حتي نمي تواند پري از چادرشان را بي قرار كند چه رسد به قلب قرص و دل دلداده شان... سرتان سلامت و روزگار بر مدار قلب شما! تحريريه نسل سوم
چه كسي مقصر است؟


حجاب

بازي برده را، ير به ير از من مي خواهند! وقتي مشكي چون مشك چادر را سال هاست به جانت راه برده اي و به چند و چونش عقيده داري؛ وقتي بايد تمجيد و تعريفش كني؛ و خوب سخت است اين طور نوشتن و فكر كردن به اين كه آنانكه تو را مي دانند، از فخر هميشگي ات به چادر، كبر و خودبزرگ بيني برداشت نمي كنند؟! شايد جوابشان را نتواني بدهي، اما جواب دلت را چرا، مي دهي! آن وقت صداي موج دريايي مي شوي، كه مدت هاست تو را در خود غرق كرده و با خود مي برد هر جا كه خاطرخواه اوست.
باور دارم كه سياهي خوب نيست. خيلي ها حتي بي تبصره گفته اند: رنگ سياه «هميشه»، خوبي و تصوير مثبتي به دنبالش ندارد! و شايد بايد اقرار كرد كه ندارد. اما اين نواي تازه را هم بشنو كه اين بار قصه، قصه رنگ نيست؛ قصه آرامشي است در كالبد متانت. آخر سياهي چادر و چشم، رمز و راز ديگري ست. خط خوشي ست بر پيكر خراماني كه در ره منزل ليلي، سربالايي و سرپاييني نمي شناسد، آفتاب داغ روز و سياهي دل شب را هم. اصلا گويي، كام تشنه روزه دار و پاي خسته را به حريم جاودانه و حصار پر ميمنتش هم راهي نيست؛ كه اگر بود، اين همه حرف گران و گزاف و خرده و درشت، بي معرفت، حواله قامت بامعرفتش نمي كردند، تا اين همه دست بي خير و شايد به ظاهر از سر خير، به سويش دراز شود و بخواهد پرده از سحر مستور در تيرگي اش بردارد و برملايش كند. مغمومش كند، محتومش كند و نقطه بگذارد بر سرخط عقيده اي كه تازه پا نگرفته و همه را در به در معنايش كرده.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفی موحد در 1:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سفره ی افطاری مادرانه / خانه را غم گرفته - دلم را ماتم گرفته

افطاری

سلام

چند شب پیش جای شما خالی افطار مهمون یکی از فامیل های دورمون بودیم (انقدر دور که روم نمیشه بگم) مؤمن خدا برای راحتی زن و بچه افطار رو انداخته بود توی یکی از تالار های این شهر بی در و پیکر بازم جاتون خالی سه شنبه دوم ماه مبارک افطار خونه ی یکی از بچه های جلسه بودیم منتها اونم برای راحتی خانومش همه چیز رو از بیرون تهیه کرده بود آش و کباب و فقط برنجش که خیلی خوشمزه بود دست پخت مادر خانومش بود بازم جاتون خالی دوسه شب گذشته پشت سر هم مهمون داشتیم منتها توی خونه ی خودمون با انواع و اقسام آشها و سوپها از آش دوغ گرفته تا سوپ جو اون چیزی که برای من ثابت شد این بود که غذاهایی که مادرم توی خونه طبخ می کرد با غذاهایی که بیرون سرو می شد یه فرق اساسی داشت اونم طعمش بود البته با وجود اینکه مواد اولیه همه یکسان بود.

من توی غذاهایی که مادرم درست می کرد طعم عشق مادرانه رو حس می کردم غذایی که توی اون ارزش بود عشق بود نوعی چاشنی که توی هیچ رستورانی پیدا نمیشه الا رستوران مادر جون کسی که تمام دغدغش موقع پختن خوشحال همسر و بچه هاش موقع خوردنه شما هم می تونید امتحان کنید.


درد نوشت:

یا حسین شهید


سلام

امشب بعد از افطار یه آپ جدید داشتم درباره ی افطار مادر

امشب بعد افطار مهمون یه مادر داغدیده بودم گرچه خبر خوبی نیست ولی به هر حال اینم یه خبره امشب بعد چند ماه مریضی پسر دائیم به رحمت خدا رفت و منم خیلی ناراحت شدم خیلی آخه من باهاش خاطره زیاد دارم البته پسر دائی خودم نیست پسر دائی بابامه اما چون اختلاف سنیش با بابای من زیاد بود بیشتر با ما بود چند ماهی هم بود که روی تخت بیمارستان بستری بود خدابیامرز

حسین بود که به من فوتوشاپ رو یاد داد یادش بخیر اون موقع 9 سالم بود و الان 22 سالمه خیلی براش ناراحتم خیلی بیچاره خانومش اول جونی همسرش رو از دست داد

خدا چرا دنیا اینقدر کوچیکه امسال خیلی ها از پیشمون رفتند پدر بزرگم چند تا از فامیل های دورمون حالا هم حسین نمی دونم چند نفر دیگه باید برن تا ما بفهمیم که دیا دل بستنی نیست پوچ و هیچ چیزی جز خوبی نمی مونه

بیچاره دلم چقدر تنها ماندی

رفتند همه تو پیش خود جا ماندی

وبلاگ بی قانون که توی لینکدونیمه مال اون خدا بیامرزه

حسین خیلی دلم برات تنگ می شه خیلی زیاد

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 8:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانیم

التماس دعا

گناه کار که شاخ و دم نداره هر کدوم از ما به نوبه ی خودش و توی زندگی شخصیش قطعا گناهی مرتکب شده هر چند اون گناه کوچیک باشه اما به هر حال گناهیه که انجام شده و نباید کوچیک شمرده بشه.

می خوام یه داستان براتون تعریف کنم:

میگن یه روز یه فردی مشرف می شه زیارت خانه ی خدا به خاطر همین امر خیلی منقلب شده بود و تصمیم گرفت توبه کنه. یکی یکی گناه هاش رو میشمرد و استغفار می کرد. که: دروغ گفتم دیگه نمی گم، غیبت کردم دیگه نمی کنم، ریا کردم دیگه ریا نمی کنم، الی آخر. تا اینکه به یه گناهی رسید که خیلی به دهنش مزه می کرد به خدا گفت: ما که از همه ی گناهامون توبه کردیم نمی شه این یکی رو بی خیال شی. تو همین حال و هوا بود که یه نفر از پشت صداش کرد که: آی آقا اگه از همین گناهی که خوشت میاد توبه نکنی بقیه گناهاتم بخشیده نمی شه.

بیایید با هم تو همین لحظه های عشق بازی با خدا از اون گناهی که دلمون نمیاد ازش دست بکشیم توبه کنیم. مطمئن باشیم اگه با خدا معامله کنیم ضرر که نمی کنیم بلکه حتما سود می کنیم. بخوایم از خدا تا بهمون بده. یه مسئله ی خیلی مهم رو فراموش نکنیم و اونم اینه که همیشه خیلی زود دیر میشه آدم از یه لحظه بعدش خبر نداره پس همین الآن توبه کنیم و از خدا برای خودمون آمرزش بخوایم.

 

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 3:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

همه چيز از قبل نوشته شده

گفت همه چیز از قبل نوشته شده

گفتم امکان نداره پس تکلیف قدرت انتخاب واختیار چی؟

چیزی نگفت و آروم به سمت پنجره رفت و به شرشر بارون نگاه کرد

گفت اگر یه نوار مسند ضبط شده رو نگاه کنی چیزی از اتفاقات و اختیارات افراد دورن نوار کم می شه

- نه

- این هم مثل همون. کسی که فارغ از زمانه دنیا رو مثل یه نوار ضبط شده می بینه وانگار همه چیز رو از قبل خودش رقم زده

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 11:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

امان از زمانه

     امان از زمانه ی دو رنگی و فریب زمانه ی دروغ و ریا که در آن مردم به هیچ یک از اصول انسانی پایبند نیستند و هر بار نیز به دلیلی اشتباه خود را توجیه می کنند، از همه جانسوز تر زمانیست که آن را با عشق توجیه می کنند حال آنکه بویی از عشق استشمام نکرده اند ولی هر بار خود را عاشق تر از پیش می نمایانند. آه از این زمانه ی تلخ که سرمای زمستان جای خود را به تابستان وجود بشری داده است. در این روزگار به چشم که هیچ دیگر به دل هم نمی شود اطمینان کرد، دلی که روزی می گفتند اگر بر سر دواهی ماندی از آن مدد جوی. ولی امان، امن از روزگاری که به سختی می گذرد و به بدی تمام می شود و در آخر هیچ نمی ماند، هیچ بجز شمی از داستان عشق، عشقی نافرجام و ابتر. افسوس از دورنگی و دروغ، حیف ازاین همه کرامات برای بشر، بشری این چنین ضایع و تباه که به هیچ چیز رحم نمی کند حتی به معصومیت کودکی خرد که در رؤیاهای کودکی اش به دنبال کمی آرامش می گردد. و این است تلخی جام می زندگی.

امین  2/3/88 رامسر


پ.ن: البته هنوز هم می توان امیدوار بود

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 12:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

تسليم

نیمه شب به هنگام نماز عاشقی رسم بندگی بجا آوردم و با معبود تنناز خویش چنان عشقبازی کردم که گویی سالها دور از او بودم و خود را با تمام تعلقات وقفش کردم. روز ها در رهش آشفته بودم تا که درنیمه شبی سرد در ابتدای بهار عاشقی سلامم را جواب کرد. و سلام بر تو ای معبود هستی که دل را خانه ی خویش ساختی تا این خراب مستی عشقت بی هیچ مشقت شش دانگ وجودش را طواف تو کنـد و دل از دوئیت ها بزداید. نازنینـــا دلم را خانه ات ساختم حال نیز انتظار مصفائیش را از تو دارم، مگر نگفته ای:

تو دل را خانه ی ما کن           مصفا کردنش با من

من نیز سر تسلیم فرود آورده و در این نیمه شب تاریک با نور تو وجود ظلمتم را غرق در نور می کنم.

و از روزی که غرق این رحمت شدم هوای عشق در سر دارم شوری برای عاشقی در من پدید آمد و من را در عشقی فرا زمینی و پاک محو کرد.

عاشقی پیداست از زاری دل          نیست بیماری چو بیماری دل

و اینکه:

هرچه گویم عشق را شرح و بیام          چون به عشق آیم خجل ماند زبان

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 3:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سفیر امید - سفیر عشق

Omid

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 7:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

عشق - درد - فراغ - هجران

خورشید

پیر گفت مرا که طلب کم کن.

گفتم چرا؟

- گر چشی طعم وصال می فهمی که چه گفتم.

- آخر مرا شوق دیدار بسیار است.

- می دانم ولی تو هنوز هجران نکشیده ای.

- درد هجران از این بیشتر بکشم؟

- از هجران چه می دانی؟

- همین مرا بس که در فراغش اندوهگینم.

- فکر می کنی عاشقی؟

- بله، بسیار.

(دست به سوی آسمان برد)

- خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن، در باره ی عشق نیز به تو می گویم "اگر از عشق های جسمانی گذشتی، به گرد عشق های روحانی رسیدی" و بدان جوانک که در عالم دردی سخت تر از هجران نیست. هیچگاه هم فکر نکن چون کسی را صرفا دوست داری عاشقی، "من چه گویم عشق را شرح و بیان، چوت به عشق آیم خجل ماند زبان" عاشق از دوری معشوق می سوزد و آب می شود، خودت را عاشق مخوان که میان عشاق در صف کلاس اولی هایی و در مکتب عشق در ابتدای راه. "ای بی خبر بکوش تا صاحب خبر شوی" سخن از عشق شد و درد دل عاشق طعم هجران را با هیچ چیزی عوض نمی کند. امین جان قدر این لحظه های فراغ را بدان.

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 1:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دعا به وقت یاد مرگ

وکان من دعآئه علیه السلام إذا نعی إلیه میت أو ذکر الموت

اللهم صل على محمد وآله واکفنا طول الامل وقصره عنا بصدق العمل حتى لا نؤمل استتمام ساعة بعد ساعة ولا استیفآء یوم بعد یوم ولا اتصال نفس بنفس ولا لحوق قدم بقدم وسلمنا من غروره وآمنا من شروره وانصب الموت بین أیدینا نصباً ولا تجعل ذکرنا له غباً واجعل لنا من صالح الاعمال عملاً نستبطئ معه المصیر إلیک ونحرص له على وشک اللحاق بک حتى یکون الموت مأنسنا الذی نأنس به ومألفنا الذی نشتاق إلیه وحآمتنا التی نحب الدنو منها فإذآ أوردته علینا وأنزلته بنا فأسعدنا به زآئراً وآنسنا به قادماً ولا تشقنا بضیافته ولا تخزنا بزیارته واجعله باباً من أبواب مغفرتک ومفتاحاً من مفاتیح رحمتک أمتنا مهتدین غیر ضآلین طآئعین غیر مستکرهین تآئبین غیر عاصین ولا مصرین یا ضامن جزآء المحسنین ومستصلح عمل المفسدین


دعا به وقت یاد مرگ

بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست، و ما را از آرزوى دراز نگاه دار، و آرزوها را با عمل راستین بر ما کوتاه کن، تا به پایان بردن ساعتى را از پى ساعتى، و دریافتن روزى را به دنبال روزى، و پیوستن نفسى را به نفسى، و رسیدن گامى را به گامى آرزو نکنیم، و ما را از فریب آرزوها در سلامت دار، و از بدیهایش در امان دار، و مرگ را در برابر دیدگان ما مجسم کن، و یادش را گهگاه در خاطر ما میار (بلکه همیشه به یاد آن باشیم). و از اعمال شایسته عملى برایمان قرار ده که با آن بازگشت به حضرتت را (با همه سرعتش) کند شماریم، و براى به سرعت رسیدن به کویت بدان حرص ورزیم، به طورى که مرگ براى ما محل اُنسى باشد که به آن انس گیریم، و مرکز الفتى باشد که بدان شوق ورزیم، و خویشاوند نزدیکى باشد که قرب به او را دوست بداریم، پس هر زمان که آن را بر ما وارد کنى و فرود آرى ما را از دیدارش خوشبخت فرما، و چون بر ما وارد شود آن را مایه انس ما قرار ده، و ما را در مهمانى او به رنج و زحمت مینداز، و با زیارت او سرافکنده مساز، و آن را درى از درهاى مغفرت، و کلیدى از کلیدهاى رحمت خود قرار ده. ما را در جمع هدایت شدگانى بمیران که گمراه نگردند، و فرمانبردارانى که اکراه به خود راه ندهند، و تائبینى که گناه نکنند و بر گناه اصرار نورزند، اى که مزد نیکوکاران را ضامنى، و از تبهکاران اصلاح عملشان را خواستارى.

صحیفه سجادیه

نوشته شده توسط مصطفی موحد در 4:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •